من مستم و نترسم

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

 

مولانا

/ 2 نظر / 11 بازدید
باران

به به..حضرت مولانا[دست] سیب تو عالم مستی و راستی..من ازت می ترسمااا[نگران] ای بابا...دختر باس هوشیار باشه..مست برا چی آخه[نیشخند] بوس بوس قربانت[قلب]

باران

پس بزار دم گوشت یه [ماچ] زنگ زد گوش گرامت[نیشخند]