سه شنبه و مهمونی

سلام به همه

امروز چه روز خوب و پر انرژی بیییییییییید من خیلی خووووووووبم خدایا شکرت

 

دوشنبه رفتیم یه تابلویی که خریده بودیم سمت صادقیه

از گالری دیاکو سمت تی راژه .... گفته بودیم قابش رو عوض کنه... شب رفتیم گرفتیم

خیلی خوووجله عکس میگیرم میزارم

سه شنبه مادر شوهر و خواهر شوهر میخواستن بیان....

یه سری چیزارو اماده کرده بودم.... ولی بازم کار داشتم.... صب سااعت 8 بیدار شدم

مرغ رو گذاشتم که اروم بپذه ( مثل همیشه مرغ شکم پر بود) قیمه نثار هم درست

کردم ... چیز کیک درست کردم... مواد داخل شکم مرغ رو شب قبلش اماده کرده بودم

وسایل کشک بادمجون رو هم اماده کرده بودم شب قبلش پیاز رو چیپسی درست

کرده بودم ولی صب انقد خوابم میومد و با توجه به این که بادمجون ها سرخ نبودند و

شعله گاز کم داشتم دیگه بیخیال شدم حالشم نداشتم خابالو بودم

همین غداهایی که درست کردمم کلی زیاد اومد.... دیگه همه کلی تعریف کردن

و در کل خوش گذشت .. مامانمم اومده بود.... حرف زدیم وخندیدیم

ساعت 5 یا 6 بود رفتن.... منم خوابیدم ... تا 7.30 که مامان رفت... دوباره خوابیدم

تا 8 بعدش به زور مهدی رو بیدار کردم ساعت 9 بود

دیشب انقد معدم اذیت کرد خوابم نبرد... ظهر که زیاد نتونستم غذا بخورم .. شب

ساعت 8 یکم از غذا خوردم... انگار اندازه 2 تا قابلمه غذا خورده بودم اصلا خوب

نخوابیدم شب ... الانم خوابم میاد شدیدددددددددددد

دلی خیلی خوشحالم... روحیم عالیه.... خداروشکر

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
باران

ماشاله چه دختر خانوم کدبانویی دارم[قلب][ماچ][نیشخند]

باران

خدایااااااا شکرت سیبم حالش خوبهههههه[خجالت][قلب][

باران

احوالات دختر گلم سیب[قلب] فدا مدا[ماچ]

عمه

سلام...؟انشاالله روزگارت به طراوت گل وشیرینی عسل باشه